درباره نویسنده
هانیه با ه جیمی!=(حانیه)
دیونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • هانیه با ه جیمی!=(حانیه)
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • این در بسته شد،کلیدش رو هم قورت دادم!
  • پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
  • -...روح الله!نامهربان من کجاست...؟
  • حرفای نامفهوم مریلین منسون...!
  • سیب زمینی مایوس....
  • ایضا دامنش تین تینیه آااااپیه آتمومیه!
  • بو سِودا نه سِودا دی؟......سنی منه ورمزلر!
  • "تو تابستون داریم ابرا رو ما دوست.....!"*
  • مقایسه نوجوونای «دو دنیا» ی متفاوت.....
  • سه اپیزود ازنمایشگاهِ اخ و تف و فحش و فشار و گرما و یه مشت بی فرهنگ!
  • منِ بدبخت بینوا رو اد کنید......
  • خیالش هنوزم موتور مونده باقی.....
  • این مولکول های کربن دی اکسید عزیز(تقدیم به روح صادق)
  • پیشنهاد
  • قیصررررررررررررررررررررر
  • بیر عمر دور غم اوستونه غم قالار.....
  • بگذرد این روزگار تلختر از زهر...!؟!(قسمت چهارم!)
  • بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر..؟؟!!؟(قسمت سوم!)
  • بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...!!؟؟(قسمت دوم!)
  • بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر؟؟؟(قسمت اول!)
  • ساری گلین
  • مرد...
  • در روز های اول اسفند....
  • یک روز زندگیم!! + فیروزه قشنگه!
  • بارون.....
  • افسردگی بیهوده!
  • شب و نازی،من وتب....
  • مردی که درد عشق وطن بود درد او......
  • سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
  • روز برفی.....
کلمات کلیدی مطالب
  • صادق هدایت (٩)
  • سه قطره خون (۳)
  • پوچی (۳)
  • گلی ترقی (٢)
  • قربون هرچی مرده (٢)
  • سال1383 (٢)
  • جلال آل احمد (٢)
  • باران (٢)
  • فحش (٢)
  • سیب زمینی (۱)
  • رسول یونان (۱)
  • خشن (۱)
  • تابستون (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
  • نیما یوشیج (۱)
  • حسین پناهی (۱)
  • رضا یزدانی (۱)
  • یغما گلرویی (۱)
  • مهدی اخوان ثالث (۱)
  • قیصر امین پور (۱)
  • رضا امیر خانی (۱)
  • شادم (۱)
  • ثمره (۱)
  • ای بابا (۱)
  • فتانه (۱)
  • فتحعلی شاه (۱)
  • میرزاده عشقی (۱)
  • ساری گلین (۱)
  • امیرحسین (۱)
  • تلقین (۱)
  • شمس آل احمد (۱)
  • زویا پیرزاد (۱)
  • کامران میرزا (۱)
  • پست جدید (۱)
  • به رنگ ارغوان (۱)
  • جشن تکلیف (۱)
  • جواد یساری (۱)
  • کلثوم ننه (۱)
  • نیرنگستان (۱)
  • آقا جمال خوانساری (۱)
  • ماث (۱)
  • تجزیه ناپذیر (۱)
  • گجسته دژ (۱)
  • داستان (۱)
  • طراحی (۱)
  • ترور (۱)
  • معجـزه (۱)
  • بهلول (۱)
  • سلام (۱)
  • خسته ام (۱)
  • برف (۱)
  • خواب (۱)
  • مرد (۱)
  • خدا (۱)
  • دعا (۱)
  • مسعود کیمیایی (۱)
  • اشعار (۱)
  • قیصر (۱)
  • زمستون (۱)
  • عید نوروز (۱)
  • دلخوشی (۱)
  • یادداشت (۱)
  • خرافات (۱)
  • انیس الدوله (۱)
  • مصدق (۱)
  • حیدربابا (۱)
  • این بود زندگی (۱)
  • justin bieber (۱)
  • جشنواره جوان ایرانی (۱)
  • یک جوان ایرانی (۱)
  • لطایف تاریخی (۱)
  • تیمسار نخجوان (۱)
  • ذهن مسموم (۱)
  • هوای ابری (۱)
  • taylor lunter (۱)
  • میترا روحانی (۱)
  • متن شعر شیخ حیله گر (۱)
  • گفتارهای کوتاه (۱)
  • سخن ثقیل (۱)
  • زنم! (۱)
  • وبلاگ دوستداران صادق هدایت (۱)
  • رشید بهبودف (۱)
  • تقویم من! (۱)
  • سالمرگ هدایت (۱)
  • وغ وغ ساهاب (۱)
  • پیکان قراضه (۱)
  • فیسبوک من (۱)
  • دودنیا (۱)
  • موسیقی فولکلور اذربایجانی (۱)
  • دامن من (۱)
  • برف می بارد (۱)
  • یک روز برفی (۱)
  • گوگل ریدر من (۱)
  • من ونازی (۱)
  • کامنت دونی پرشین بلاگ فیلتر شد (۱)
  • یک روز زندگیم (۱)
  • سال1380 (۱)
  • خاطرات دهه 80 (۱)
  • سال 1381 (۱)
  • روزاول مدرسه (۱)
  • قاصدک (۱)
  • اعتقاد (۱)
  • روح الله (۱)
  • این روزها (۱)
  • دلقک (۱)
  • غش (۱)
  • نمایشگاه کتاب (۱)
  • استاد شهریار (۱)
  • خندیدن (۱)
  • یکی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩٠/٦/٦
  • ۱۳٩٠/٥/٢٥
  • ۱۳٩٠/٥/٢٢
  • ۱۳٩٠/٥/٩
  • ۱۳٩٠/٤/۱٦
  • ۱۳٩٠/٤/٤
  • ۱۳٩٠/۳/٢۸
  • ۱۳٩٠/۳/٢۱
  • ۱۳٩٠/۳/٧
  • ۱۳٩٠/٢/٢٤
  • ۱۳٩٠/٢/۱٠
  • ۱۳٩٠/٢/۳
  • ۱۳٩٠/۱/۱۳
  • ۱۳٩٠/۱/۱۳
  • ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
  • ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱٢/٧
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
  • ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
  • ۱۳۸٩/۱۱/٩
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
  • ۱۳۸٩/۱٠/٤
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
  • ۱۳۸٩/٩/٢٧
  • ۱۳۸٩/٩/٢٧
  • ۱۳۸٩/٩/۱۳
  • ۱۳۸٩/۸/٢٩
  • ۱۳۸٩/٦/٢٧
  • ۱۳۸٩/٥/۳٠
  • ۱۳۸٩/٥/٩
  • ۱۳۸٩/٥/٩
  • ۱۳۸٩/٤/۱٩
  • ۱۳۸٩/٤/۱٢
  • ۱۳۸٩/٤/٥
  • ۱۳۸٩/٤/۱٢
  • ۱۳۸٩/۳/٢٢
  • ۱۳۸٩/۳/۸
  • ۱۳۸٩/٢/٢٥
  • ۱۳۸٩/٢/۱۸
  • ۱۳۸٩/٢/۱۸
  • ۱۳۸٩/٢/٤
  • ۱۳۸٩/٢/۱۱
  • ۱۳۸٩/٢/٤
  • ۱۳۸٩/۱/٢۸
  • ۱۳۸٩/۱/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱/٧
  • ۱۳۸٩/۱/۱٤
دوستان من
  • خواهر گرامی عزیزمان فرشته!
  • بوف تنهایی ما(وبلاگ خودمه درباره صادق!)
  • فیس بوق بنده!!!
  • پروفایل مسخره ام تو گوگل!!
  • گوگل ریدر من
  • تقویم من(شری عزیز!)
  • بلاگی که عاشق شعر هاشم(dewy)
  • سرو چمان من...!!!!
  • ثریا و معلم جوونش!!
  • یاشاسین آذربایجان!!!
  • ساردبیلی ها!!!!
  • نلی شهسواریان
  • ابراهیم رها
  • مانی
  • کوبیسم خانوم!!ابرو کمون!!مهسا خانوم!!
  • لحظات همیشه وهنوز
  • یه آدم.........
  • خسته،خسته از جفائه....
  • سایت رسمی یغما گلرویی
  • ماری جون یه تکون اومممم!!
  • لاله شهری...
  • بستان حکایت ها!!!
  • مریم بیضایی خانوم!
  • شریف تر از ریحانه ندیدم!
  • یه روز معمولی دیگه،یه نگار غیر معمولی دیگه!
  • سایت رسمی حسین پناهی عزیز...
  • سایت رسمی مرحوم فریدون فروغی
  • سایت رسمی مرحوم فرهاد مهراد
  • تیستوی.....انگشتی!!!!
  • بهترین مینی مال های عالم وجود!
  • ساری گلین!
  • تبریز اوغلان!
  • بازم یه مرگ دیگه!
  • لمحه!
  • صدای کودکی من
  • گله زرد شد مرد!بزن کف قشنگه رو!!!
  • در جست و جوی زمان از دست رفته
  • عروسک جون فدات شم!تو هم قلبتتتتت شیکسسه!
  • جوجِ کور!
  • تو باور نکن قیافه ی عبوسم را...!
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



fereydoon forughi mp3 | lyrics
free music downloads | music videos | pictures
در
در نزن که بازه در....!
این در بسته شد،کلیدش رو هم قورت دادم!
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

اینجا شده مث جنگل میمون!

خیلی شلووغ پلوغ و قاطی پاتیه....

دلم هم گرفت تو این پرشین بلاگِ لندهور!

دره خیلی کهنه شده،

مث درخونه های توی ابیانه...

قیژ قیژ میکنه...

منم به وغ وغ کردن افتادم....

البته با اینکه من اعصاب قیژ قیژ های در رو دارم

"در" اعصاب وغ وغ هامو نداره... 

بنابراین کوله بارمو جمع کردم و رفتم بلاگفا...

پاشین بیاین اونجا...

وغ وغ ساهاب 

نظرات ()



 
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

 

این دوستم یلدا تو کار شعر بوده و من نمیدونستم،

چن تا از شعراشو خوندم،

بدک نبود!

  • رفقای شاعر دوچرخه و رفقای شاعر دیگه ام اگه میتونن برن تو بلاگش و شعراشو بخونن و کمکش کنن که بهتر از اینا بتونه شعر بگه! 

"تو باور نکن قیافه ی عبوسم را..."

 

+تبریک یلدا جان! 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



-...روح الله!نامهربان من کجاست...؟
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

 

 

 

10-11سالم بود.

نشسته بودم روی کاناپه.

اونم نشسته بودرو صندلی کناری کاناپه.

سیگار دود میکرد.

دخترا تو آشپزخونه هر و کر راه انداخته بودن،

حالشونو جدا نداشتم!

حوصلم سر رفت آخر.

یه مبل بهش خودمو نزدیکتر کردم.

سیگار دود میکرد...

مارلبرو. 

فقط مارلبرو های اون همچه بویی میداد

میخواستم یه جوری سر حرفو باهاش باز کنم...

نمیدونم چرا...

یه مرد 40-45 ساله ی صورت سنگی خمار سیگار کش درحد مرگ، واسم چه جذابیتی داشت؟

ولی میخواستم سر حرفو باهاش واز کنم،

شاید میخواستم خود شیرینی کنم،یا سرشو و ایضا سرخودمو گرم کنم،

خیلی تو خودش بود،

زل زده بود به یه گورستونی که واقعا نمیفهمیدم کدوم گورستونه،

یه مبل دیگه رفتم نزدیکش!

ولی مردد موندم!

خب بهش چی میگفتم؟

میگفتم یه عروسک تو ویترین دیدم که میخنده و گریه میکنه و میشاشه و گه میزنه تو شلوارش و عاشقش شدم و دارم پدر بابامو درمیارم که واسم بخرتش؟

یا میگفتم تو دبستانمون چون داستانای مزخرفم جایزه گرفتن بهم لقب نویسنده ی مدرسه ی مریم رو دادن؟

به اون چه؟

مشخص بود که همچین رغبتی نشون نمیداد...

کلی اون مخ ناقصمو زیرورو کردم و جز "سیگار" بحثی پیدا نکردم که باهاش بکنم....

اصن اون همیشه از همون بچگی تو ذهنم یه سیگار بود...یه سیگار مهربون...

مهربون!

آره!

مهربون!

چیزی که معنی اسمم بود،ولی خداوکیلی تو هیچکس،بخصوص خودم پیدا نمیشد...

جدا من مهربون نیستم و "مهربان هم ندارم..."

ولی اون مرد ریشوی سیگاری مهربون بود...مهربون!

ولی مهربونی که دود میشه... 

همین که اونموقع اونجا نشسته بود مهربونی محسوب میشد...

(دارم چرت میگم....)

...

هنوز سرش تو خودش بود،

منم یهو یاد فندکه افتاده بودم که تو راهرو ساختمونمون پیدا کرده بودم...

سگ درصد مال پسر جوجه ی عوضی همسایه مون بود که تازگیا سیگار هم شده بود یکی از دلایل مشمئز کنندگیش...!

لابد از ترس ننش انداخته بودتش زیر پله...چه میدونم...

بهرحال چون خوشگل بود دزدیدمش...!

شیشه ای بود،تو بنزیناش یه عالمه گل وول میخوردن!

اول خواستم نگهش دارم،

ولی یهو یاد اون افتادم...

...

آخرین مبل رو هم طی کردم،

دیگه قشنگ نشسته بودم کنارش.

هنوز دود میکرد و زل زده بود به همون گورستون...

دهنمو باز کردم که بگم:"...من یه فندک دارم که میخوام هدیه بدمش به شما...!"

ولی دیدم آشفته تر از این حرفاس...

انگار رفته تو فلاش بک...

هی دود میکنه....هی دود میکنه...

بیخیال شدم دیگه...

فقط زل زدم بهش،

یهو دیدم چیزایی که تو اون گورستون خاطراتش داشته میدیده رو داره از لای دندوناش قی میکنه:"یادش بخیر...بچه که بودیم...سر به سر روح الله میذاشتیم و درمیرفتیم....اونم با چوب دنبالمون میکرد...بعد داد میزد...ک...کشا...جا کشا...."

خندیدم!

نمیدونم به "ک...کشا...جاکشا..."ی ناگهانیش  خندیدم یا به اینکه باورم نمیشد یه روزی این مردی که بغلم نشسته بچه بوده باشه....

...

حالا بعد 5-6 سال مث سگ پشیمونم که چرا ازش نپرسیدم چه طوری میره تو همچه خلسه ای...

یا حداقل کاش میپرسیدم "روح الله" دقیقا کی بود...؟

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



حرفای نامفهوم مریلین منسون...!
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠

...تور راه زاهدان که بودیم،(واسه جشنواره نمایش عروسکی،از طرف کانون)

توقطار،

یه پوشه بهمون داده بودن که توش یه دفترچه بود،با یه خودکار و یه کتاب طنز و چنتا هم ورق پر از شعار های اسپنسر جانسونی و غیره!

نمیدونم کدوم مربی گفته بود :"خاطرات این سفر رو بنویسید،بعد روز آخر بیارید بدید دست خودم!"

دفترچه ام که طوسی بود رو ورداشتم و رفتم نشستم رو تخت طبقه بالایی قطار و خواستم بنویسم،

خودکار نبود،ینی یادم رفته بود ورش دارم.

خواستم برم پایین از تو پوشه هه درش بیارم،ولی یهو یکی تو مخم بهم گفت اصن چی میخوای بنویسی؟

اون مزخرفاتی که میخوای بنویسی توش و تحویل یه پفیوزی بدی اونقدری می ارزه که یه ساعت از اینجا بری پایین و دستتو بکنی تو پوشه و دنبال خودکار بگردی؟!

میخوای چی بنویسی؟

از کجا باس شروع کنی؟

اصن محدودیتاش چیه؟

طبق معمول باید مزخرفات بنویسی و تحویل مربی مذکور بدی!:

«ما ساعت فلان به ایستگاه راه آهن رسیدیم.

کمی معطل شدیم اما بعد که در کوپه هایمان مستقر شدیم و چمدان هایمان را درجای مخصوصشان در کوپه گذاشتیم و درکنار دوستانمان نشستیم خوش گذشت....»

!!!

 بعضی وقتا هم میشه احساس تفاوت شدید دست میده بهت و احساس میکنی به طور شدیدی میخوای قشنگ و بامزه بنویسی که تهش یه آش درهم جوشی درمیاد مث این:

«الان که دارم می نویسم تو راهروی خوابگاهی ام  که توی زاهدان بهمون دادن، همه خوابن،یواشکی دارم می نویسم....الان اگه مربیم بفهمه من هنوز نخوابیدم و اینجا نشستم و دارم می نویسم حسابی دعوام می کنه!!...»

و خیلی هم در حین نوشتن همچین مزخرفنامه ای باید خوشحال باشی و احساس طنازی کنی...!

و من واقعا نمیخواستم همچه کاری کنم و همچه چیزایی بنویسم.

دیگه خسته شده بودم!

دلم میخواست از آهنگایی مینوشتم که دم پنجره ی قطار،درحال دیدن بروبیابون گوش میدادم!

بیشتر دلم میخواست به جای اینکه بنویسم ساعت چند رسیدیم تو قطار و ساعت چد ناهار خوردیم و چند دقیقه یه بار میرفتم دسشویی تکست ساری گلین رو تو دفتر چه خالی کنم...

«بو دره نی اوزونو،...چوبان قایتار گوزونو...ساری گلین!...»

اصن دلم میخواست بنویسم که همیشه تو مغزم سوال بوده که اگه دستشوییای مردم توقطار رو ریل خالی میشه چرا هیچی نمیبینم رو ریلا؟...نه پی پی دیدم رو ریل،نه جیش...

دلم میخواس از اون دختر اصفهانیه بنویسم که با لهجه ی تلخ اصفهانیش  بهم میگف:«حانیه جون....به نظرت من لهجه اصفهونی دارم...؟...دخترای اون یکی گروه که از تهرون اومدن منو مسخره میکنن!...میگن ما خیلی داهاتی ایم...»

و من اونموقع یاد دختر خانی آبادیایی افتادم که تو یه گروه نمایش دیگه بودن،ولی از تهرون اومده بودن و همیشه دوس داشتم بدونم اون آهنگ جنیفر لوپز و کانیه وست ای رو که اون روز موقع رد شدن از دم اتاقشون شنیدم حفظ بودن یانه...

آخه من زیاد نمیتونم آهنگ خارجی حفظ کنم....

همش هم حسودیم میشد به دوستم که مرلین منسون گوش میداد و میخوند واسم و تازه معنیشم میگفت...

دوس داشتم تو دفترچه هه بنویسم که من آهنگای ترکی رو میتونم حفظ بشم و بخونم و معنی کنم...با انگلیسی میونه ام خوب نی...

بعدم تاکید کنم رو این که :"هیتلر هم دوس نداشت زبان یاد بگیره..."

آره!

دلم میخواست همه ی اینا رو بنویسم،ولی میدیدم نمیشد خب!

همه که "یکی" نیستن مث تو!

همه که نمیتونن از این شاخه به اون شاخه پریدن هامو و آشفته بازار توی ذهنمو تحمل کنن...!

مربیا هیچکدوم اعصاب ندارن مزخرفات شخصی مشمئز کننده ی ذهنم رو بخونن،...خودشونو درگیر کنن...

اونا فقط یه گزارش میخوان که کامل و جامع همه چی رو تو ضیح داده باشه....

 ولی خب تو فک کنم آدم خوبی باشی...اعصاب داشته باشی که هر چی مینویسم و میدم به خوردت رو بخونی و آه از نهادت هم بلند نشه...اگه هم بلند شه زیر لبی فحشم ندی...

...آخ...باز از بحث دور شدم...

میخواستم چی بگم؟...

کجا بودیم؟

...بیخیال...هیچی یادم نمیاد...

میگم،واسه امروز دیگه بسه.... 

(از سری یادداشت های روزانه ام برای "یکی") 

نظرات ()



سیب زمینی مایوس....
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠


تویه ویلا توی بابلسر بودیم!

همسایه های خوبی هم داشتیم!

با اینکه یه سریاشون اصن کاری به کارم نداشتن،من کار به کارشون داشتم و دریافتم آدمای جالبین....خیلی هم!

با همه شون خاطره های عجیب و غریب زیاد داشتم.

بعضیا طوری رفتار میکردن که انگار خیلی وقته میشناسنم.

و روز اخر طوری خدافظی میکردن که انگار قراره همین پس فردا همو ببینیم.....انگار نه انگار که بعد از خدافظی هر کدوم میریم یه شهری......

تو جمعیت گم میشیم....

اونقدری گم میشیم که راحت میشه فراموش کرد همو.....

بعضیام اینطور رفتار نمیکردن!

اصلا هیچ طوری رفتار نمیکردن چون کاری باهام نداشتن!

ولی آدمای عجیبی بودن....خیلی هم....!

"سیب زمینی ها" هم جزو این دسته بودن.

جزو دسته ای که به معنای دقیق کلمه "هیچ کاری" با من نداشتن،ولی تمام وقتی که توی اون متل بودیم توجهم رو جلب کرده بودن....

آدمای مرموز و سر تو لاکی بودن...

دوتا داداش دوقلوی چاق.

خیلی هم چاق.

گردن کلفت،

با کله های قلقلی

(ازونایی که جون میدن واسه پس گردنی زدن)

گوشاشونم قلقلی بود.

کلا آدمای گردی بودن!

و جالب!

اسمشونو به دلیل نامعلومی،(شاید فقط واسه اینکه یه چیزی صداشون کرده باشم!)گذاشتم سیب زمینی ها!

یکیشون که اسمش سیب زمینی1 بود همیشه تیشرت قرمز می پوشید،

از سیب زمینی2 لاغر تر بود و قیافش هم زیاد مایوس نبود و هراز چند گاهی که تو زمین پینگ پنگ میدیدمش یه لبخندی تو چهره اش میشد دید.....

ولی سیب زمینی2 که خیلی قلقلی تر و چاق تر و متاسفانه بی ریخت ر از سیب زمینی1 بود و همیشه تیشرت آبی می پوشید نمیخندید.....اصلا هم نمیخندید.....

خیلی قیافش مایوس بود.

همیشه قوز میکرد و راه میرفت....

 ولی من سیب زمینی2 رو بیشتر دوس داشتم!

وقتای ناهار و شام که اجبارا میرفتیم سالن غذا خوری چشمم دنبالشون میگشت....منتظر بودم بیان غذا بخورن،اونوقت ببینم حال سیب زمینی2 چطوره....آیا یوخده میخنده یانه؟

که همیشه هم جوابم "هنوز نه!"بود!

اکثرا وقتی میدیدمش همون بود....مایوس...قوز کرده...ناراحت....شایدم بیزار!

دوس داشتم یه بار برم تو زمین پینگ پنگ که اکثرا اونجا بود،بعد بهش بگم:"میای یه دست پینگ پنگ بزنیم داآش؟"

بعد در حین بازی کردن ازش بپرسم چرا اینطوریه....!

یا حداقل یه جوک بگم ببینم نظرش چیه!

ولی خب.....نشد!

من پینگ پنگ بلد نبودم.

اونم مث همیشه به طرز عجیبی قوز کرده و سرتولاک بود.

اصلا خیلی مزخرف بود!

اگه من جلو اون همه آدم که هیچ کاریم به کار هم ندارن بهش همچین چیزایی رو میگفتم شاید میدیدی منو به جای شام کامل میخورد!

...

فک کنم اصلا ازم خوشش نمیومد.

فک میکرد دارم مسخره اش میکنم.

معنی نگاهای کنجکاوانه ام رو نمی فهمید!

خب....منم فک کنم زیادی آدم زلی بودم!.....ولی منظور بدی نداشتم!.....فقط گیر داده بودم بهش!

...

حتی یه بار توسالن غذا خوری پیداش نکردم،فک کردم رفتن،

غذاهه رو نجویده قورت دادم و زدم بیرون!

یهو دیدم داره با سیب زمینی1 میاد.

یه لباس رنگی رنگی راه راه هم پوشیده بود و طبق معمول قوز.....!

چه حالی کردما....!

 

آره!

من خرم!....خودمم میدونم!

گاو هم هستم!

بی شخصیت هم هستم!

بی شعور هم هستم!

مهم نیس اینا!

مهم اینه که روز آخر،وقتی داشت با سیب زمینی1 بارهاشونو میذاشت تو پراید سفیدشون که برن بهم لبخند زد!

بعد یه چیز نامفهوم به سیب زمینی1 گفت و زد زیر خنده....

منم الکی زدم زیر خنده...

 

همه اش همین بود!

نظرات ()



ایضا دامنش تین تینیه آااااپیه آتمومیه!
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠

این بچه رو من از عیده ندیدم!

حساب کنید چطوری روانی نشدم!!

(اسمش بارانه!) 

هی می خوند :"دامن من تین تینیه آااااپیه آتمومیه!(دامن من چین چینیه آااابیه آسمونیه!)"

بعد گفتم باران یه لحظه وایسا ازت عکس بگیرم

بعد رف خوابید رو تخت گفت:"کاپیدم این دا!حالا عتس بگیر!"(خوابیدم اینجا،حالا عکس بگیر!) 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



بو سِودا نه سِودا دی؟......سنی منه ورمزلر!
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠

 

قبل و بعد از خواندن این پست:

1-"رشید بهبودف"را بشناسید!

2-و.ی. پی ان داشته باشید یا از فیلت ر ش کن استفاده کنید(لینکای آهنگا تماما از یوتوب گذاشته شده!)

3-اطلاعاتتون رو درباره موسیقی فولک آذربایجانی زیاد کنید و فولک اپرا های ترکی رو زیاد گوش بدید

4-و بدانید "بری باخ" ِ منصور دم دستی ترین وکوچه بازاری ترین اهنگ آذربایجانیه و جان مادرتان اونو به عنوان نماینده ی آهنگای فولکلور آذربایجانی نشناسید! 

_________________________________________________

یه عالمه در طول روز آهنگ گوش میدم(اونقدری که واقعا لقب"هدفون تو گوشِ" اون خرچنگه تو کارتون داستانِ کوسه برازنده مه!) اما یکی از اونهمه آهنگ مث آهنگای ترکی(بخصوص رشید بهبودف)تخلیه ی روحی-روانیم نمیکنه!

بالاخره آدم فقط آهنگو واسه قِرِش دادن(!) گوش نمیکنه!،گوش میکنه بلکه یه خورده آرامش بگیره،یه خورده از شر فکرای مزخرف روزمره نجاتش بده،یه خورده این"توده ی خاکستری رنگ پیچ پیچ " رو قابل تحمل کنه!

و این اهنگا بیشتر از هر چیزی وقتِ کلافگی یا ناراحتی به دادم میرسن!

طوری که واقعا موندم اگه این آهنگا رو نداشتم چیکار میکردم! 

از بچگی این موزیکا خیلی به گوشم میخوردیا از ضبط به گوشم میرسید،یا از طریق داییام،داییام صدای خیلی خوبی داشتن و  هر وقت میدیدمشون نمیشد که یکی از اینا رو زیرلبی نخونن،که حتی گاهی این زیرلبیا تبدیل میشدن به آوازای بلند که تو جمع میخونن،و حسابی هم کیف ادم رو کوک میکنن!

بعدها که اتفاقی سی دی این اهنگا رو پیدا کردم واقعا احساس خوبی بهم دست داد و تا الان که معتادشون شدم احساس نزدیکیِ خاصی بهشون دارم! 

احساس میکنم یه چیزی تو این آهنگا هست که بهم آرامش میده!

چیزی که تو آهنگای دیگه پیدا نمیکنم!

شاید خون ِترکیم جریان پیدا میکنه!

 شایدم علت جای دیگس....

بهرحال احساس میکنم دارم خودم میخونم!

عوض خواننده من دارم میخونم!

واسه یه معشوق.....یه معشوقِ نامعلوم!(که لزوما آدم نیس!.....شاید یه حسه،شاید یه کاریه،شایدم اصن یه وسیله ایه!)

ساری گلین انگار گمشده ایه درونم!

معشوقی که هیچوقت بهش نمیرسم.....و با چنین سوزی با اون بالابانِ و قوپوزِ غمناک تر از خودم همصدا میشم که:"بو سودا نه سودادی؟.....سنی منه ورمزلر...."1

وقتی "کوچه لره سو سپ میشم"2 رو گوش میدم انقدری محو صدای بهبودف و پیانوی صادق اف میشم که یه لحظه یادم میره که من راویِ آهنگ نیستم!....حس میکنم واقعا کوچه ها رو آب و جارو میکنم که معشوق وقتی میاد گردو خاکی نشه.....واسش هر روز چای دم میکنم که وقتی اومد معطل نشه!....(یه جورایی پیشگیری میکنم از سرزده اومدنش!!!!)

یا وفتی "آیری لیک"3 رو گوش میدم حس میکنم واقعا دارم از "جدایی" زجر میکشم!جدایی از هرچی هس نمیدونم!(انقدری به چیز مخی خودم اطمینان دارم  که حتی اگه بفهمم از جداییِ نادر از سیمین!دارم زجر میکشم زیاد تعجب خاصی نمیکنم!!!!) ....

و حتا با وجود این جدایی از همون معشوقِ واقعا نامعلوم! گاهی احساس میکنم بهش نزدیک شدم!.....نزدیکِ نزدیک!وکلی ذوق میکنم و شاد میشم!

اونوقته که خوشی کاذب منو فرا میگیره!و این خوشی چقد واشم خوش اومدنیه....یه چی مث مزه ی بادام!...یا بقول خودِ ترکا"بادام لی" 4!

و با اینکه واقعا نمیدونم این  "نامعلوم" چیه که هر وقت به آهنگای ترکی گوش میدم حسش میکنم،گاهی که احساس نزدیکی بهش میکنم درک میکنم که برخلاف روحیه ی مزخرف وخشنم چیزِ بسیار لطیفیه....خیلی لطیف....مثِ ریحان! 

......

شاید به نظر شما البته مزخرف بیاد این حرفا!

اگه مزخرف هم بود به نظرتون به حرفام توجه نکنید!

ولی پیِ موزیکای فولکلور آذربایجانی،بخصوص فولک اپرا های رشید بهبودف رو بگیرید!

فک نکنم بدتون بیاد!

بهرحال ادای دینم رو هم به رشید بهبودف خدا بیامرز کردم!بعدِ اینهمه گوش دادنِ اهنگاش.....! 

رشید بهبودف 

______________________________________________

پی نوشت:(معنی عباراتِ ترکی ای که تو متن آورده شد):

1-ساری گلین:ترکی:عروس زرد پوش ارمنی:عروس کوهستان

بو سودا نه سودا دی؟.....سنی منه ور مزلر:این عشق چه عشقیه که تو رو بهم نمیدن؟!

2-کوچه لره سو سپ میشم:به کوچه ها آب میپاشم....

3-آیری لیک:جدایی

4-بادام لی:مانند بادام(منظور چیز شیرین وخوشاینده)

______________

درضمن،به "آلاگز" هم گوش بسپارید! 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



"تو تابستون داریم ابرا رو ما دوست.....!"*
نویسنده: هانیه با ه جیمی!=(حانیه) - پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

بالاخره تابستون مام شروع شد!

تعطیلیای مام شروع شد!

ولی نمیدونم چرا اعصاب ندارم!

 

*تیتر از آهنگ زدبازی بود!

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »